|
عاشقانه سرودههای همسفرم
| ||
|
هر چی میگذره متاسفانه ما دیر به دیر آپ میکنیم. تقصیر خودمونم نیست ما نمیدونستیم که ازدواج انقدر سخته. عزیزه من که وقت سر خاروندنم نداره چه برسه به اینکه بخواد برام شعر بگه از یه طرف درس و دانشگاه از یه طرف جشن و عقدکنان. دیشب یعنی ۱۷/۱۲/۸۷ عقد کنان من و عزیزم بود . خیلی شب قشنگی بود . چهارشنبه شب با عزیزم و داداشم رفتیم برای عزیزم یه کت شلوار خریدیم که قربونش برم خیلی بهش اومد . که قراره کت و شلوارشو پنجشنبه یعنی روز جشن بپوشه. دیشب من برای عقد رفتم آرایشگاه که قصدم این بود خیلی موهام رو ساده درست کنه ولی وقتی آرایشگر فهمید جشن عقدمه مگه ولم میکرد تازه آرایشگر شد آرایشگران. ۳ نفری افتاده بودن رو موهام مگه ولم میکردن که آخرش گفتم بابا من باید برم آبجیام منتظرمن داره دیرم میشه خلاصه رفتم خونه و ساعت ۷ هم قرار بود خانواده ی عزیزم بیان خونمون از خونه بریم محضر. آرایشگره موهای منو فر کرده بود و از اونجایی که عزیزه من تا حالا منو با موهای فر ندیده بود با تعجب منو نگاه میکرد من نمیدونستم که موهای فر دوست نداره خلاصه مثل همیشه ضدحالش رو بهم زد. تا منو تنها گیر آورد گفت چرا با من هماهنگ نکردی منم بیخبر گفتم چیرو . گفت موهای فرتو میگم . منم مثل همیشه سریع ناراحت شدم بهش گفتم به جای اینکه بگی عزیزم چقدر خوشگل شدی اینطوری رفتار میکنی . آخه از اونهمه آدم همه بهم گفتن خیلی موی فر بهت میاد فقط نظر عزیزم با بقیه فرق میکرد هر چند نظر اون از همه برام مهمتره. خلاصه گذشت. رفتیم سر سفره عقد من که خیلی استرس داشتم انقدر عرق کردم لوپام سرخ شده بود که فکر کنم همه فهمیدن . خیلی خجالت میکشیدم نمیدونم چرا از یه طرفم فیلمبردار داداشم بود این خجالتم رو ۱۰ برابر میکرد. رسیدیم به جای اصلی حاج آقا خیلی صحبت میکرد خلاصه بعد از ۳ بار بله رو گفتم خیلی لحظات سختی بود ولی بهترین روز برای ما بود خیل خوش گذشت ولی انصافی خیلی خوشگل شده بودم .
تا امروز من تو پستام مهدیم رو عزیزم خطاب میکردم ولی از امروز به بعد همسرم خطاب میکنم اینم عکس کیکمون البته واقعی نیست جالبه [ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ] [ 14:7 ] [ m.m ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||